Friday, June 30, 2006

در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است
پرنده ای که تنها یک بار در طول زندگیش آواز می خواند
از بدو تولد او به دنبال خارزار است و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد
آن گاه که یافت، تیزترین و بلندترین خار را انتخاب می کند
و خود را به میان آن خار می افکند
و زیباترین آواز را سر می دهد تا جایی که جان می سپارد
و بلبلان و چکاوکان با مرگ او آواز سر می دهند
او تمام زندگی خود را به یک آواز می بازد
آوازی که همه آن را می شنوند
و خداوند و فرشتگان نیز در آسمان ها گوش فرا می دهند
و لبخند بر لبانشان جاری می گردد

***
پرنده خارزار
نمی داند که مرگ سراغش می آید
اما ما می دانیم
که بهای چیز های بزرگ سنگین است
بهایش رنج است
ما می دانیم که چه رنجی در انتظارمان است
آن گاه که سینه مان را به خار عشق می سپاریم
ما این ها را می دانیم و درک می کنیم
اما باز ادامه می دهیم
باز ادامه می دهیم

Wednesday, June 28, 2006

چرا تا شکفتم
چرا تا ترا داغ بودم، نگفتم
چرا بی هوا سرد شد باد
چرا از دهن حرف های من افتاد

Friday, June 23, 2006

چه خوشست دست از جان شستن و دنیا را سه طلاقه کردن
از همه قید و بند اسارت حیات آزاد شدن
بدون بیم و امید علیه ستمگران جنگیدن
پرچم حق را در صحنه خطر و مرگ بر افراشتن
به همه طاغوت ها نه گفتن
با سرور و غرور به استقبال شهادت رفتن
***
خوش دارم از همه چیز و همه کس ببرم و جز خدا انیسی و همراهی نداشته باشم
خوش دارم که زمین زیر اندازم و آسمان بلند رواندازم باشد و از همه زندگی و تعلقات آن آزاد گردم
خوش دارم که مجهول و گمنام به سوی زجر دیدگان دنیا بروم، در رنج و شکنجه آن ها شرکت کنم، همچون سربازی خاکی در میان انقلابیون آفریقا بجنگم تا به درجه شهادت نایل آیم
خوش دارم که مرا بسوزانند و خاکسترم را بباد بسپارند، تا حتی قبری را از این زمین اشغال نکنم
خوش دارم هیچکس مرا نشناسد، هیچکس از غم ها و درد هایم آگاهی نداشته باشد، هیچکس از راز و نیاز های شبانه ام نفهمد، هیچکس اشک های سوزانم را در نیمه های شب نبیند، هیچکس به من محبت نکند، هیچکس به من توجه ننماید، جز خدا کسی را نداشته باشم،جز خدا با کسی راز و نیاز نکنم، جز خدا انیسی نداشته باشم، جز خدا به کسی پناه نبرم
خوش دارم که در نیمه های شب، در سکوت مرموز آسمان و زمین ، به مناجات برخیزم، با ستارگان نجوا کنم و قلب خود را به اسرار ناگفتنی آسمان بگشایم، آرام آرام به عمق کهکشان ها صعود نمایم، محو عالم بینهایت شوم، از مرز های عالم وجود در گذرم، و در وادی فنا غوطه ور شوم و جز خدا چیزی را احساس نکنم
***
خدایا تو به من پوچی لذات زود گذر را نمودی، ناپایداری روزگار را نشان دادی، لذت مبارزه را چشاندی، ارزش شهادت را آموختی
خدایا تو را شکر میکنم که غم را آفریدی و بندگان مخلص خود را به آتش آن گداختی و مرا از این نعمت بزرگ توانگر کردی
خدایا ترا شکر میکنم که مرا بی نیاز کردی تا از هیچکس و از هیچ چیز انتظاری نداشته باشم
***
دل غم زده و دردمندم آرزوی آزادی می کند، و روح پژمرده ام خواهش پرواز دارد تا از این غربتکده سیاه ردای خود را به وادی عدم بکشاند و از بار هستی برهد و در عالم نیستی فقط با خدای خود به وحدت برسد
ای خدای بزرگ، ترا شکر میکنم که راه شهادت را بر من گشودی، دریچه ای پرافتخار از این دنیای خاکی به سوی آسمان ها باز کردی و لذت بخش ترین امید حیاتم را در اختیارم گذاشتی و به امید استخلاص تحمل همه دردها و غم ها و شکنجه ها را میسر کردی

گوشه ای از راز و نیاز های شهید دکتر مصطفی چمران

Sunday, June 18, 2006

تنها چیزی که نیاز داریم تا فیلسوف خوبی باشیم قوه شگفتی ست.کودکان این قوه را دارند.برای کودکان همه چیز تازگی دارد. آنها با دیدن هر چیزی انگشت حیرت به دهان فرو می برند.اما هر چه بزرگتر می شوند و به این دنیا خو می کنند قوه شگفتی خود را از دست می دهند
عادت، این همان چیزی ست که بسیاری از ما به آن دچاریم.ما دیگر با دیدن شگفتیهای دور و برمان حیرت زده نمی شویم. جهان را بدیهی می شماریم.با دیدن خود در
آینه انگشت به دهان نمی بریم. فراموش کرده ایم که ما موجوداتی فوق العاده ایم. مخلوقاتی اسرار آمیزیم
دیگر آن سوال های دوران کودکی را از خود نمی پرسیم
من کیم؟
از کجا آمده ام؟
چگونه به این جا آمده ام؟
چرا به این جا آمده ام؟
من به کجا می روم؟
فیلسوف هیچ گاه به طور کامل به این جهان خو نمی کند. جهان در نظر او همواره کمی نامعقول، گیج کننده و حتی اسرار امیز است
فیلسوفان و کودکان وجه مشترک مهمی دارند. فیلسوف ، همچون کودک، سراسر عمر حساس باقی می ماند
با الهام از کتاب دنیای سوفی- یوستین گردر
********
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک
چند روزی قفسی ساخته اند از بدنم

Saturday, June 17, 2006

روزی از روز ها، شبی از شب ها
خواهم افتاد و خواهم مرد
اما می خواهم تا هر چه بیش تر بروم
تا هر چه دورتر بیفتم
تا هر چه دیرتر بیفتم
هر چه دورتر و دیرتر بمیرم
نمی خواهم حتی یک گام یا یک لحظه
پیش از آن که می توانستم بروم و بمانم افتاده باشم
و جان داده باشم

Wednesday, June 14, 2006

تا حالا سراغی از خودت گرفتی توی خلوت؟
خلوتی که تو رو روبروت بشونه توی آینت؟
تا حالا قلبتو تو سکوت شنیدی؟
خود بی نقابتو یه لحظه دیدی؟

Friday, June 09, 2006

هفت آسمان و زمین و هر آن چه در آن هاست
همه به ستایش و تنزیه خدا مشغولند
و موجودی نیست در عالم جز آن که ذکرش تسبیح و ستایش اوست
و لیکن شما تسبیح آن ها را فهم نمی کنید
سوره اسرا-آیه 44
بیان دیگری از این آیه
نه فقط انسان، بلکه همه هستی در مرتبه خود دارای شعور می باشد و هر صاحب شعوری کشش به سوی زیبائی دارد پس همه ذرات عالم عشاق بی قرارجمال الهی بوده و مانند نهالی که در حال رشد و نمو است راه کمال و عروج را در پیش گرفته اند حرکت و شتاب ذرات عالم همان تسبیح الهی است که دائما به آن مشغولند

گر ترا از غیب چشمی باز شد/با تو ذرات جهان همراز شد
نطق خاک و نطق آب و نطق گل/هست محسوس حواس اهل دل
هر جمادی با تو میگوید سخن/کو ترا آن گوش و چشم ای بوالحسن
ذره ذره عاشقان آن جمال/می شتابد در علو همچو نهال
جمله ی ذرات عالم در نهان/با تو میگویند روزان و شبان
ما سمیعیم و بصیریم و خوشیم/با شما نامحرمان ما خامشیم
از جمادی عالم جانها روید/غلغل اجزای عالم بشنوید

محمد(ص) فرمود: من نغماتی را می شنوم که شما نمی شنوید چیزهائی می بینم که شما نمی بینید در آسمانها غلغله ای بر پاست
با استناد به آیه فوق و نیز قسمتی از آیه 23 سوره اسرا آن جا که می گوید
"مشیت الهی بر آن تعلق گرفته که جز او را نپرستید"
بنده معتقدم که همه عالم و کلیه انسان های روی زمین عاشق خدایند و جز او را نمی پرستند
محی الدین ابن عربی می گوید : همه عاشق خدا هستند و لیکن معشوق واقعی در پشت پرده معشوقه هائی مثل لیلی یا ثروت یا قدرت پنهان می گردد
بقول مولانا :هیچکس بر غیر حق عاشق نشد/واقف این سر بجز خالق نشد
باروخ اسپینوزا فیلسوف هلندی می گوید : هر خواهشی در بر دارنده عشق به خداست حتی هواهای نفسانی، جز اینکه از راه راست منحرف شده و بت را بجای خدا گرفته اند

Tuesday, June 06, 2006

هرکسی گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت
هر کس دو تاست
و خدا یکی بود
و یکی چگونه می توانست باشد؟
هر کس به اندازه ای که احساسش می کنند، هست
و خدا کسی که احساسش کند نداشت
عظمت ها همواره در جستجوی چشمی است که آن را ببیند
خوبی ها همواره نگران که آن را بفهمند
و زیبایی همواره تشنه دلی است که به او عشق ورزد
و قدرت نیازمند کسی است که در برابرش رام گردد
و غرور در جستجوی غروری است که آن را بشکند
و خدا عظیم بود وخوب و زیبا و پر اقتدار و مغرور
اما کسی نداشت
و خدا آفریدگار بود
و چگونه می توانست نیافریند
زمین را گسترد و آسمان ها را بر کشید
....................
و قرن ها گذشت و می گذشت
و درختان گوناگون، گل های رنگارنگ و جانوران
"در آغاز هیچ نبود، کلمه بود و آن کلمه خدا بود"
و خدا یکی بود وجز خدا هیچ نبود
و با نبودن چگونه توانستن بود؟
و خدا بود و با او عدم بود
و عدم گوش نداشت
حرف هایی هست برای گفتن که اگر گوشی نبود نمی گوییم
و حرف هایی هست برای نگفتن
حرف هایی که هرگز سر به ابتذال گفتن فرود نمی آورند
و خدا برای نگفتن، حرف های بسیار داشت
درونش از آن ها سرشار بود
و عدم چگونه می توانست مخاطب او باشد؟
و خدا بود و عدم
جز خدا هیچ نبود
در نبودن نتوانستن بود
با نبودن نتوان بودن
و خدا تنها بود
هر کس گمشده ای دارد
و خدا گمشده ای داشت


شریعتی

Sunday, June 04, 2006

حقیقت انسان دیگر، آن نيست که برايت آشکار ميکند،بلکه آن چيزی است که نميتواند آشکار نمايد.پس اگر می خواهی او را بشناسی،به گفته هايش گوش مسپار،بلکه به نا گفته هايش گوش فراده

جبران خلیل جبران