Tuesday, August 22, 2006

از مرز خوابم می گذشتم
سایه تاریک یک نیلوفر روی همه این ویرانه فرو افتاده بود
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟


در پس درهای شیشه ای رویاها
در مرداب بی ته آیینه ها
هر جا که من گوشه ای از خودم را مرده بودم
یک نیلوفر روییده بود
گویی او لحظه لحظه در تهی من می ریخت
و من در صدای شکفتن او
لحظه لحظه خودم را می مردم


بام ایوان فرو می ریزد
و ساقه نیلوفر بر گرد همه ستون ها می پیچد
کدامین باد بی پروا
دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟


نیلوفر رویید
ساقه اش از ته خواب شفافم سر کشید
من به رویا بودم
سیلاب بیداری رسید
چشمانم را در ویرانه خوابم گشودم
نیلوفر به همه زندگی ام پیچیده بود
همه من بود
کدامین باد بی پروا دانه این نیلوفر را به سرزمین خواب من آورد؟

Sunday, August 20, 2006

درآن جا بنده اي از بندگان خاص ما را يافتند كه او را رحمت و لطف خاصي عطا كرديم و هم از نزد خود وي را علم لدني و اسرار غيب الهي بياموختيم* موسي به آن شخص دانا گفت آيا اگر من تبعيت و خدمت تو كنم از علم خود مرا خواهي آموخت؟* آن عالم پاسخ داد كه تو ظرفيت نداري و هرگز نمي تواني كه تحمل اسرار كرده و با من صبر پيشه كني* و چگونه صبر تواني كرد بر چيزي كه اصلا از علم آن آگهي نيافته اي* موسي باز گفت به خواست خدا مرا با صبر و تحمل خواهي يافت و هرگز در هيچ امر با تو مخالفت نخواهم كرد* آن عالم باز گفت پس اگر تابع من شدي ديگر از هر چه من كنم هيچ سوال مكن تا وقتي كه از آن راز من خود تو را آگاه سازم* موسي قبول شرط كرد و سپس هر دو با هم برفتند تا وقتي كه در كشتي سوار شدند آن عالم كشتي را بشكست موسي گفت اي مرد چرا كشتي شكستی تا اهل آن را به دريا غرق كني؟ بسيار كار منكر و زشتي به جاي آوردي* آن عالم به موسي گفت آيا من با تو نگفتم كه هرگز ظرفيت و توانايي آن نداري كه با من صبر كني؟* موسي گفت بر من نگير كه شرط خود را فراموش كردم و مرا تكليف سخت طاقت فرسا نفرما* و باز هم روان شدند تا از دريا گذشته در ساحل به پسري بر خوردند او پسر را بي گفتگو به قتل رسانيد باز موسي گفت آيا نفس محترمي را كه كسي را نكشته بود بي گناه كشتي؟ همانا كار بسيار منكر ناپسندي كردي* باز گفت آيا با تو نگفتم كه تو هرگز ظرفيت آن كه با من صبر كني نخواهي داشت؟* موسي گفت اگر بار ديگر از تو مواخذه و اعتراضي كنم از آن بعد با من ترك صحبت و رفاقت كن كه از تقصير من عذر موجه بر متاركه دوستي به دست خواهي داشت* باز هم روان شدند تا وارد قريه اي شدند و از اهل آن شهر طعام خواستند مردم از طعام دادن و مهماني آنان ابا كردند آن ها هم از آن شهر به عزم خروج رفتند تا نزديكي دروازه آن شهر به ديواري كه نزديك به انهدام بود رسيدند عالم به استحكام و تعمير آن پرداخت موسي گفت روا بود تو كه اين زحمت را به خود دادي جايي اين تعمير را مي كردي كه بر آن اجرتي مي گرفتي* خضر گفت اين عذر مفارقت بين من و تو است و من همين ساعت تو را بر اسرار كارهايم كه برفهم آن صبرو ظرفيت نداشتي آگاه مي سازم* اما آن كشتي را كه بشكستم صاحبش خانواده فقيري بود كه از آن كشتي كسب و ارتزاق مي كردند خواستم چون كشتي هاي بي عيب را پادشاه به غصب مي گرفت اين كشتي را ناقص كنم* و اما آن غلام را كه به قتل رساندم چون كافر بود و پدر و مادر او مومن بودند از آن باك داشتم كه آن پسر آن ها را فريفته خود سازد و به خوي كفر و طغيان خود در آورد* خواستم تا به جاي او خدا فرزندي بهتر و صالح تر و مهذب تر به آن پدر و مادر بخشد* اما آن ديوار در اين شهر بدين جهت بود كه زير آن گنجي از دو طفل يتيمي كه پدري صالح داشتند نهفته بود خدا خواست تا آن اطفال به حد رشد رسند و گنج تا آن زمان بر آنان زير ديوار بماند تا به لطف خدا خودشان گنج را استخراج كنند ومن اين كارها را نه خود سرانه كردم، اين است باطن كارهايي كه تو طاقت و ظرفيت بر انجام آن نداشتي
سوره كهف - آيات 65 تا 82

Thursday, August 17, 2006

اگه یه روز نتونستی یکی رو ببخشی، فکر نکن از بزرگی گناهشه، بدون که از کوچیکی دل خودته

Monday, August 14, 2006


قله آزاد کوه
ارتفاع 4395 متر
!تا حالا وسط تابستون رفتی یه جایی که از شدت سرما بلرزی؟

Wednesday, August 02, 2006

... و من دانستم در پی باد دویدن، قرار دل بی قرار من است

Tuesday, August 01, 2006

... آی آدم ها
اه! من دیگه تو بد شانسی آخرشم
حتما باید یه روز قبل از برنامه دماوند سرما می خوردم؟
حالا دارم برات خدا جون