Thursday, September 28, 2006

این منم که گم شدم یا تویی که پیدا نمی شی؟

پ.ن : من همون دختر کوچولوی غمگین خیلی تنهام

Wednesday, September 27, 2006

.
.
.
.
.
.
دیدی رفتی یه جای خیلی دور قایم شدی

پ.ن : حالا دیگه من یه دختر کوچولوی غمگین خیلی تنهام

Tuesday, September 26, 2006

من یه دختر کوچولوی شیطون تنهام
هی پسر کوچولوی غمگین تنها
تو میای با هم بازی کنیم؟
قایم موشک؟
پس من چش می ذارم تو برو قایم شو
صب کن
نری یه جای خیلی دور قایم شی
هرچی می گردم پیدات نکنم
اون وقت من دوباره تنها می شم
قبوله؟
ده بیس سی چل پنجا شصت
هفتاد هشتاد نود صد
.... اومدم

Monday, September 25, 2006

ما بلد نیستیم از خدا استفاده کنیم
مثلا گلدونشو آب بدیم
موهاشو نوازش کنیم
لباشو ببوسیم
دستشو بگیریم تو خیابون
نازش کنیم شبا
تا آروم بگیره
برای دوزار خرجش می کنیم
قهر می کنه می ره

Sunday, September 24, 2006

بشنو از یوسف : بده من بچه را
آویزان از دست های حشمت برو خوابانده شو روی ملافه یی سفید در آغوش دست های یوسف
بشنو از یوسف : گریه را که خوب بلدی. خنده چی؟ می توانی مثل ما نفس نکشی بخندی؟ هان؟
نگران نباش ببه. عمو یوسف و دده ثمینت یادت می دهند چه طوری نفس نکشی، چه طوری بخندی
چه طوری به هر کسی رسیدی فقط بگویی سلام
نفس نفس نفس بکش گریه کن هیچی نگو

نفس نکش بخند بگو سلام

Saturday, September 23, 2006

: خوراک من
کوه
کتاب
کوه
کتاب
کوه
کتاب
اش...................................................................ک
می رم مدرسه
می رم مدرسه
جیبام پر از
فندق و پسته
! چه قد حالم از اسم وبلاگم به هم می خوره
بدین وسیله من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم
و مسئولیت های یک کودک 8 ساله را قبول می کنم
می خواهم به یک ساندویچ فروشی بروم و فکر کنم که آن جا یک رستوران 5 ستاره است
می خواهم فکر کنم شکلات از پول بهتر است، چون می توانم آن را بخورم
می خواهم زیر یک درخت بلوط بزرگ بنشینم و با دوستانم بستنی بخورم
می خواهم درون یک چاله آب بازی کنم و بادبادک خود را در هوا پرواز دهم
می خواهم به گذشته برگردم، وقتی همه چیز ساده بود
وقتی داشتم رنگ ها را، جدول ضرب را و شعر های کودکانه را یاد می گرفتم
وقتی نمی دانستم که چه چیزهایی نمی دانم و هیچ اهمیتی هم نمی دادم
می خواهم فکر کنم که دنیا چقدر زیباست و همه راستگو و خوب هستند
می خواهم ایمان داشته باشم که هر چیزی ممکن است
و می خواهم از پیچیدگی های دنیا بی خبر باشم
می خواهم به نیروی لبخند ایمان داشته باشم
به یک کلام محبت آمیز
به عدالت
به صلح
به فرشتگان
به باران
...به
من رسما از بزرگسالی استعفا می دهم
... من خسته م

Friday, September 22, 2006

جنگل فیل بند، جنوب بابل - 23 و 24 شهریور 1385
هر کجا برگی هست، شور من می شکفد

Sunday, September 17, 2006

انسان نه قادر به تکرار لحظات است و نه قادر به بیان آن ها . هرگز نباید سعی در تکرار لحظات داشت، باید آن ها را همان گونه که یک بار اتفاق افتاده اند تنها به خاطر آورد
عقاید یک دلقک

Wednesday, September 13, 2006


هر کجا هستم، باشم، آسمان مال من است