داریم در آسمان پاییزی بادبادک هوا می کنیم. او سر نخ را در دست دارد
و بادبادک چهره مرا به خود گرفته است، دختر کولی از زمین قاصدکی
برایم می فرستد و من نگاه می کنم که قاصدک در طول نخ بالا و بالاتر
می رود، و حالا دیگر تقریبا دستم بهش می رسد، دست دراز می کنم و
قاصدک را می گیرم و می بینم با خط بچه گانه اسمش را بر آن نوشته
.است. ایلونکا. اسمش ایلونکا بود
تنهایی پرهیاهو- بهومیل هرابال