باور نمی کنم
هرگز باور نمی کنم که سال های سال
همچنان زنده ماندنم به طول انجامد
یک کاری خواهد شد
زیستن مشکل شده است
و لحظات چنان به سختی و سنگینی بر من گام می نهند و دیر می گذرند
که احساس می کنم ، خفه می شوم
احساس می کنم دیگر نمی توانم در خودم بگنجم
در خودم بیارامم
از بودن خویش بزرگ تر شده ام
و این جامه بر من تنگی می کند
این کفش تنگ و بی تابی فرار
عشق آن سفر بزرگ
آه چه می کشم
چه خیال انگیز و جان بخش است
"اینجا نبودن "
0 Comments:
Post a Comment
<< Home