Monday, January 22, 2007

دیگه سیاهی این صفحه داره چشمامو اذیت می کنه
ما اسباب کشی کردیم به یه جای روشن تر
: وبلاگ جدیدم

Tuesday, January 09, 2007

داریم در آسمان پاییزی بادبادک هوا می کنیم. او سر نخ را در دست دارد
و بادبادک چهره مرا به خود گرفته است، دختر کولی از زمین قاصدکی
برایم می فرستد و من نگاه می کنم که قاصدک در طول نخ بالا و بالاتر
می رود، و حالا دیگر تقریبا دستم بهش می رسد، دست دراز می کنم و
قاصدک را می گیرم و می بینم با خط بچه گانه اسمش را بر آن نوشته
.است. ایلونکا. اسمش ایلونکا بود

تنهایی پرهیاهو- بهومیل هرابال

Friday, December 29, 2006

اولش بگم من نفهمیدم باید 5 تا راز رو فاش کنم یا 5 خصوصیت خودمو بگم
اولین چیزی که یادم اومد این که هفته قبل یواشکی دفتر دوستمو ،any way
خوندم، کلی هم از حرفایی که توش نوشته بود خوشم اومد، به تهش که رسیدم
نوشته بود: هر کی بی اجازه اینا رو بخونه نمی بخشمش
دوم این که تا حالا نشده برم سر امتحان و کل کتابو خونده باشم
دیگه این که یه حیوون هست که فکر کنم تو قاره آمریکا زندگی می کنه، خیلی
تنبله،همش رو زمین یا رو درخت ولو می شه .اسمشم تنبله، من خیلی ازش
خوشم می یاد. تازه پنگوئن و خرس قطبی هم چون خیلی چاق و تنبلن دوسشون دارم
بعدشم این که من پیرمردا رو خیلی دوس دارم. اگه تو خیابونم یه پیرمرد ببینم که
ازش خوشم بیاد بهش سلام می کنم
آخریش هم این که هنرپیشه محبوبم مخمل تو خونه مادر بزرگه ست

Sunday, December 24, 2006

: پاپانوئل بخونه

منیسه که روبروی تئاتر شهر فال می فروشه
دلش یه تخت خواب با بالش و پتوی صورتی می خواد
می ذاری تو کفشش؟

Thursday, December 21, 2006

خستگی هامو نگه داشتم
که تو شب بلند یلدا در کنم

Sunday, December 17, 2006

هه ه! یه چیزی فهمیدم
هر وقت رو تخت مرجان می خوابم، خوابای گشنگ می بینم

Thursday, December 14, 2006

امروز، این سه شنبه، من، بسیار جدی، دست راستم را طوری می گیرم
که گویی دسته گلی در دست دارم. جدی. با احتیاط. تو نگاه می کنی و
لبخند می زنی
بچه ها سلام! امروز ما پول نداشتیم. برایتان یک دسته گل بزرگ -
از باغ خیال آورده ایم. دفعه دیگر اما دست پر می آییم. امروز باید
قدری قانع باشید. قانع به همین گل ها
دسته گل را از دست راست به دست چپ می دهم. یک گل از لای
دسته بیرون می کشم و به بیمار اولین تخت تعارف می کنم
برای تو عزیز من! گلی به هر رنگی که بخواهی و با هر -
شکلی که بخواهی
دخترک نگاه می کند. هنوز قصه را نگرفته است. دستم را خالی
خالی می بیند. مات دست های خالی را می پاید
خواهش می کنم بگیر دخترم -
دخترک با تردید دست دراز می کند، فضا را بد می گیرد. اگر
گل بود بر زمین افتاده بود. بعد دستش را باز می کند و لبخند
..... می زند

عطر گل اتاق را پر کرده است
پسرک - که چه صورت خوبی هم دارد - حال جلوی دستشویی
در یک دست گل را دارد، در دست دیگر، گلدان را. مانده
است که شیر آب را چگونه باز کندو گلدان را آب. تو با شتاب
خودت را به او می رسانی
گل را بده به من -
پسرک گل را با ملاحت به دستت می دهد
هیچکس نمی خندد. بازی بیش از همیشه جدی ست. عطر
غریب گل ها، پرستار دوم را به جلوی اتاق می کشاند
سکوت عطر. سکوت گل. مه خیالی نیست، واقعیت
پرشکوه رویاست
پسرک آب مانده در گلدانش را خالی می کند، آب در
گلدانش می ریزد، ساقه گل را می گیرد، می گذارد
در گلدان، می بوید، باز می گردد
نرم می پرسم: گل تو اسمش چیست؟
گل سرخ -
رنگش؟ -
سرخ -
چه گل سرخی! غنچه است اما. خیلی می ماند -
تا هفته بعد، تا صد سال
تا رویا، زنده است. تا انسان رویا را دوست دارد -

یک عاشقانه آرام- نادر ابراهیمی

Wednesday, December 13, 2006

صبح پنج شنبه ست، بابا بذارین بخوابم
پتو رو ول کن
پرده رو نکش کنار، نور می خوره تو چشام
یکی اومده بالای سرم، پاشو پاشو کوچولو می خونه
یکی صدای آهنگو بلند کرده
یکی.... نه ...نه .... قلقلک نه
...... وااااااای من می خوام بخوابببببببببببببببببم

Monday, December 11, 2006


in my dreams .......

Sunday, December 10, 2006

اون پیشی تنها که زیر پنجره میو میو می کرد
حالا با چارتا بچه ملوس برگشته

Tuesday, December 05, 2006

تو آلبوم عکسایی که خاطره شدن
دنبال خودم می گردم

Sunday, December 03, 2006

پستچی پیر کوچه باز پیدایش شد
یک نامه، یک خبر خوش، و صدای زنگ در همسایه خوشبخت
هوا سرد است
پنجره را می بندم

Saturday, December 02, 2006

تمام درختان باغ دماوند بار داده اند جز درخت گلابی - درخت طناز و خود نمای گلابی - و این حقیقت
رسوا کننده را باغبان پیرسمج، هر صبح، هنگام آب دادن درختان باغ، با اندوه و خشم، به گوش من
می رساند. چشمم را که باز می کنم پشت پنجره اتاقم منتظر ایستاده و نمی فهمد که سرنوشت
مغموم گیاهان ابله و خوشی یا نا خوشی سبزه و چمن و علوفه ربطی به من ندارد، به من فیلسوف
نویسنده و متوجه نیست که حواس من جایی دیگر است، جایی ماورائ اتفاق های کوچک زمینی
و حادثه های حقیر روزانه
****
چه قدر این صحنه برای من آشناست. من اینو یه جا دیدم
... درخت گلابی، مرد باغبان
... م م م م
! فیلم درخت گلابی
آره، همون که وقتی چهار سال پیش دیدمش خیلی خوشم اومد
نمی دونستم فیلمو از روی یکی از داستان های گلی ترقی ساختن البته اون موقع که فیلمو دیدم اصلا
این نویسنده رو نمی شناختم. اگه بخوام چند تا فیلم ایرانی رو که دوس دارم نام ببرم یکیش همین
درخت گلابیه. یه نویسنده ست که از سر و صدا و همهمه شهر فرار کرده و به سکوت و آرامش
باغ دماوند پناه می بره تا کتابشو بنویسه. باغی که از اون کلی خاطره داره. از دوران بچه گی و
نوجوونیش و حالا با دیدن درخت گلابی ، مرد باغبان و کدخدا اون خاطره ها براش زنده می شن
****
نگاه ممتد و پر حرف کدخدای ریش سفید، مثل نفسی بلند، گرد و غبار روحم را می زداید و صداهای
باغ دماوند، پرنده های شب، همهمه های گنگ روستایی، خش خش خواب آور علف های بلند و ذکر
یکنواخت مرغ حق روی درخت بید، همراه با ریزش دلپذیر آب قنات توی آبگیر بزرگ باغ و خنده
های شیرین آن تک چهره آن صورت دوست داشتنی، در گوش و سرم می چرخد
****
دوازده سال دارم و دوازده هزار بار به توان صد بیش از حد تحمل و وسعت قلب و روح کوچکم
عاشقم. گیجم. خوابم. خنگم. دست و پا چلفتی و مغشوش و مبهوتم. خودم نیستم- چه بهتر- خود
همیشگی ام الکی می خندم- از آن خنده های شل و بی مایه و خنکی که دل آدم بزرگ ها را آشوب
می کند، و بی دلیل بهانه گیر و بی حوصله و غمگینم. زشت و دراز و لق لقی شده ام. صورتم جوش
زده و مو هایم، بدتر از علف هرز، از اطراف سرم بیرون زده است. صدایم هم عوض شده، زنگ دار
و چندش انگیز. با این همه با وجود لاغری و بی خوابی و بی اشتهایی، با وجود ترس و لرزهای مجهول
و غصه های ناشناخته، با وجود پاهایم که به طور ترس ناکی یک مرتبه رشد کرده اند و بدنم که بوی
تند عرق تن می دهد- بوی بلوغ- و با وجود بی نهایت اغتشاش حسی و فکری و بی نهایت دلهره های
مبهم و بی نهایت کوفت و زهر مار دیگر، خوشبخت خوشبختم
****
پناهگاه من - فرار از دست پند و نصیحت بزرگ تر ها و فرار از دست " میم " - سر بلندترین درخت
باغ است. دست هیچ کس بهم نمی رسد. از آن بالا به افراد محترم و مسن خانواده ام نگاه می کنم و
دلم آشوب می شود. من و " میم " از قماشی دیگر هستیم. پول؟ عق . هرگز. ماهنرمندیم. "میم" روزی
یک کتاب می خواند. سیگار می کشدو من نوشته هایم را برای پرنده ها، موجودات آسمانی و
آدم های خیالی می خوانم و با خودم حرف می زنم. اسم کامل "میم" را کف دست هایم نوشته ام
دست هایم را به صورت و لب ها و بدنم می مالم و قلبم از ترس و لذت، از حس یک جور کیف
درد آور-مثل وررفتن به زخمی خشک شده یا فشردن دندانی مجروح و لق- مالش می رود
بعد، از ترس رسوایی، اسمش را با زبانم پاک می کنم و مزه ترش و تلخی که از گلویم پایین
می رود، سرم را به چرخش می اندازد
****
صدای خش خش علف های بلند می آید. "میم" میان ستاره ها شناور است. مرغی در دور دست
می خواند. خواب و بیدارم. فشار کهنه ای که روز و شب روی قلبم بود، مثل مه صبح گاهی،آرام
آرام، از روی سینه ام بر می خیزد و ناپدید می شود. حسی ساده و سالم در جانم می نشیند و
آرامش و خاموشی درخت گلابی به من نیز سرایت می کند. یک شب، یک ساعت فراغت، یک
فرصت موقتی برای بودن و نگریستن، خالی از تب و تاب و ترس و دلهره، خالی از حساب و
کتاب و میزان و مقیاس و اندازه، برایم کافیست

مجموعه داستان جایی دیگر- داستان درخت گلابی

Tuesday, November 28, 2006

WoW! ThE 117th PoSt Of My BlOg

Sunday, November 26, 2006

: برای درخت پاییز زده حیاط پشتی

، وقتی این روزا گذشتن
، وقتی فصل سرما تموم شد
، وقتی خورشید اومد نزدیک زمین
، وقتی فصل بهار شد
قول می دی دوباره سبز بشی؟

Saturday, November 25, 2006

چه کسی در این دنیا هست که ادعا می کند مرا می شناسد؟
شما ای دوستان من و همه آن ها که ادعا می کنید من و شما همدیگر را خوب می شناسیم
شما چه می دانید که من به چه می اندیشم و در ذهن و قلب من چه می گذرد؟
چه کسی می داند که من در این دنیا به دنبال چه می گردم؟
چه کسی تا به حال به سراغ دفتر صورتی جلد من رفته تا دزدانه رویاهای رنگی ام را بخواند؟
کدام یک از دوستانم فهمیدند که من آن شب برای آن پسرک فقیر که به کامیون اسباب بازی ها نرسید
و آن سال عید هیچ هدیه ای دریافت نکرد چه قدر گریه کردم؟
چه کسی باور می کند که من در این دنیا قلبی بزرگتر از قلب کودک خواهرم نیافته ام ؟
چه کسی می داند که من هر روز صبح احوال خدا را از باد صبح گاهی می پرسم ؟
چه کسی دانست که منظره آن باغ را که روی بوم نقاشی ام کشیدم، یک شب در خواب دیده بودم؟
آن جوان مهربان که هر گاه مرا می بیند لبخندی آشنا به من هدیه می کند
چه می داند که در دل من چه می گذرد؟
چه کسی می داند که من مدتی ست که آرزوهایم را گم کرده ام؟
چه کسی دانست که من کیستم؟
! هیچ کس

Monday, November 20, 2006

چه قدر کلاغ های کوچه مثل من سردشان است
صدای پای زمستان را می شنوم
! چه زود و سرزده می آید
..... دیگر این کلاه پشمی و این پالتوی پوست هم گرمم نمی کنند

پ.ن : من می رم زیر پتو چشامو می بندم
بهار اومد صدام کنین

Saturday, November 18, 2006
















این سه تا دوستامن
کدو تنبل - زه زه - تیستو

Thursday, November 16, 2006

یک روز اما
پر باز می کنم
پرواز می کنم

Sunday, November 12, 2006

وقتی خورشید رفت پشت کوه
بذارم برم؟