تمام درختان باغ دماوند بار داده اند جز درخت گلابی - درخت طناز و خود نمای گلابی - و این حقیقت
رسوا کننده را باغبان پیرسمج، هر صبح، هنگام آب دادن درختان باغ، با اندوه و خشم، به گوش من
می رساند. چشمم را که باز می کنم پشت پنجره اتاقم منتظر ایستاده و نمی فهمد که سرنوشت
مغموم گیاهان ابله و خوشی یا نا خوشی سبزه و چمن و علوفه ربطی به من ندارد، به من فیلسوف
نویسنده و متوجه نیست که حواس من جایی دیگر است، جایی ماورائ اتفاق های کوچک زمینی
و حادثه های حقیر روزانه
****
چه قدر این صحنه برای من آشناست. من اینو یه جا دیدم
... درخت گلابی، مرد باغبان
... م م م م
! فیلم درخت گلابی
آره، همون که وقتی چهار سال پیش دیدمش خیلی خوشم اومد
نمی دونستم فیلمو از روی یکی از داستان های گلی ترقی ساختن البته اون موقع که فیلمو دیدم اصلا
این نویسنده رو نمی شناختم. اگه بخوام چند تا فیلم ایرانی رو که دوس دارم نام ببرم یکیش همین
درخت گلابیه. یه نویسنده ست که از سر و صدا و همهمه شهر فرار کرده و به سکوت و آرامش
باغ دماوند پناه می بره تا کتابشو بنویسه. باغی که از اون کلی خاطره داره. از دوران بچه گی و
نوجوونیش و حالا با دیدن درخت گلابی ، مرد باغبان و کدخدا اون خاطره ها براش زنده می شن
****
نگاه ممتد و پر حرف کدخدای ریش سفید، مثل نفسی بلند، گرد و غبار روحم را می زداید و صداهای
باغ دماوند، پرنده های شب، همهمه های گنگ روستایی، خش خش خواب آور علف های بلند و ذکر
یکنواخت مرغ حق روی درخت بید، همراه با ریزش دلپذیر آب قنات توی آبگیر بزرگ باغ و خنده
های شیرین آن تک چهره آن صورت دوست داشتنی، در گوش و سرم می چرخد
****
دوازده سال دارم و دوازده هزار بار به توان صد بیش از حد تحمل و وسعت قلب و روح کوچکم
عاشقم. گیجم. خوابم. خنگم. دست و پا چلفتی و مغشوش و مبهوتم. خودم نیستم- چه بهتر- خود
همیشگی ام الکی می خندم- از آن خنده های شل و بی مایه و خنکی که دل آدم بزرگ ها را آشوب
می کند، و بی دلیل بهانه گیر و بی حوصله و غمگینم. زشت و دراز و لق لقی شده ام. صورتم جوش
زده و مو هایم، بدتر از علف هرز، از اطراف سرم بیرون زده است. صدایم هم عوض شده، زنگ دار
و چندش انگیز. با این همه با وجود لاغری و بی خوابی و بی اشتهایی، با وجود ترس و لرزهای مجهول
و غصه های ناشناخته، با وجود پاهایم که به طور ترس ناکی یک مرتبه رشد کرده اند و بدنم که بوی
تند عرق تن می دهد- بوی بلوغ- و با وجود بی نهایت اغتشاش حسی و فکری و بی نهایت دلهره های
مبهم و بی نهایت کوفت و زهر مار دیگر، خوشبخت خوشبختم
****
پناهگاه من - فرار از دست پند و نصیحت بزرگ تر ها و فرار از دست " میم " - سر بلندترین درخت
باغ است. دست هیچ کس بهم نمی رسد. از آن بالا به افراد محترم و مسن خانواده ام نگاه می کنم و
دلم آشوب می شود. من و " میم " از قماشی دیگر هستیم. پول؟ عق . هرگز. ماهنرمندیم. "میم" روزی
یک کتاب می خواند. سیگار می کشدو من نوشته هایم را برای پرنده ها، موجودات آسمانی و
آدم های خیالی می خوانم و با خودم حرف می زنم. اسم کامل "میم" را کف دست هایم نوشته ام
دست هایم را به صورت و لب ها و بدنم می مالم و قلبم از ترس و لذت، از حس یک جور کیف
درد آور-مثل وررفتن به زخمی خشک شده یا فشردن دندانی مجروح و لق- مالش می رود
بعد، از ترس رسوایی، اسمش را با زبانم پاک می کنم و مزه ترش و تلخی که از گلویم پایین
می رود، سرم را به چرخش می اندازد
****
صدای خش خش علف های بلند می آید. "میم" میان ستاره ها شناور است. مرغی در دور دست
می خواند. خواب و بیدارم. فشار کهنه ای که روز و شب روی قلبم بود، مثل مه صبح گاهی،آرام
آرام، از روی سینه ام بر می خیزد و ناپدید می شود. حسی ساده و سالم در جانم می نشیند و
آرامش و خاموشی درخت گلابی به من نیز سرایت می کند. یک شب، یک ساعت فراغت، یک
فرصت موقتی برای بودن و نگریستن، خالی از تب و تاب و ترس و دلهره، خالی از حساب و
کتاب و میزان و مقیاس و اندازه، برایم کافیست
مجموعه داستان جایی دیگر- داستان درخت گلابی