Sunday, August 20, 2006

درآن جا بنده اي از بندگان خاص ما را يافتند كه او را رحمت و لطف خاصي عطا كرديم و هم از نزد خود وي را علم لدني و اسرار غيب الهي بياموختيم* موسي به آن شخص دانا گفت آيا اگر من تبعيت و خدمت تو كنم از علم خود مرا خواهي آموخت؟* آن عالم پاسخ داد كه تو ظرفيت نداري و هرگز نمي تواني كه تحمل اسرار كرده و با من صبر پيشه كني* و چگونه صبر تواني كرد بر چيزي كه اصلا از علم آن آگهي نيافته اي* موسي باز گفت به خواست خدا مرا با صبر و تحمل خواهي يافت و هرگز در هيچ امر با تو مخالفت نخواهم كرد* آن عالم باز گفت پس اگر تابع من شدي ديگر از هر چه من كنم هيچ سوال مكن تا وقتي كه از آن راز من خود تو را آگاه سازم* موسي قبول شرط كرد و سپس هر دو با هم برفتند تا وقتي كه در كشتي سوار شدند آن عالم كشتي را بشكست موسي گفت اي مرد چرا كشتي شكستی تا اهل آن را به دريا غرق كني؟ بسيار كار منكر و زشتي به جاي آوردي* آن عالم به موسي گفت آيا من با تو نگفتم كه هرگز ظرفيت و توانايي آن نداري كه با من صبر كني؟* موسي گفت بر من نگير كه شرط خود را فراموش كردم و مرا تكليف سخت طاقت فرسا نفرما* و باز هم روان شدند تا از دريا گذشته در ساحل به پسري بر خوردند او پسر را بي گفتگو به قتل رسانيد باز موسي گفت آيا نفس محترمي را كه كسي را نكشته بود بي گناه كشتي؟ همانا كار بسيار منكر ناپسندي كردي* باز گفت آيا با تو نگفتم كه تو هرگز ظرفيت آن كه با من صبر كني نخواهي داشت؟* موسي گفت اگر بار ديگر از تو مواخذه و اعتراضي كنم از آن بعد با من ترك صحبت و رفاقت كن كه از تقصير من عذر موجه بر متاركه دوستي به دست خواهي داشت* باز هم روان شدند تا وارد قريه اي شدند و از اهل آن شهر طعام خواستند مردم از طعام دادن و مهماني آنان ابا كردند آن ها هم از آن شهر به عزم خروج رفتند تا نزديكي دروازه آن شهر به ديواري كه نزديك به انهدام بود رسيدند عالم به استحكام و تعمير آن پرداخت موسي گفت روا بود تو كه اين زحمت را به خود دادي جايي اين تعمير را مي كردي كه بر آن اجرتي مي گرفتي* خضر گفت اين عذر مفارقت بين من و تو است و من همين ساعت تو را بر اسرار كارهايم كه برفهم آن صبرو ظرفيت نداشتي آگاه مي سازم* اما آن كشتي را كه بشكستم صاحبش خانواده فقيري بود كه از آن كشتي كسب و ارتزاق مي كردند خواستم چون كشتي هاي بي عيب را پادشاه به غصب مي گرفت اين كشتي را ناقص كنم* و اما آن غلام را كه به قتل رساندم چون كافر بود و پدر و مادر او مومن بودند از آن باك داشتم كه آن پسر آن ها را فريفته خود سازد و به خوي كفر و طغيان خود در آورد* خواستم تا به جاي او خدا فرزندي بهتر و صالح تر و مهذب تر به آن پدر و مادر بخشد* اما آن ديوار در اين شهر بدين جهت بود كه زير آن گنجي از دو طفل يتيمي كه پدري صالح داشتند نهفته بود خدا خواست تا آن اطفال به حد رشد رسند و گنج تا آن زمان بر آنان زير ديوار بماند تا به لطف خدا خودشان گنج را استخراج كنند ومن اين كارها را نه خود سرانه كردم، اين است باطن كارهايي كه تو طاقت و ظرفيت بر انجام آن نداشتي
سوره كهف - آيات 65 تا 82

3 Comments:

Anonymous Anonymous said...

mersi babate link, mishe khodet ro ham moarefi koni?

1:33 AM  
Blogger dreamer said...

che farghi mikone?!

2:21 AM  
Anonymous Anonymous said...

hooom
che jaleb
che khoshkele inja
vali ziad tarike roshan nemishe?
delam gereft

10:24 AM  

Post a Comment

<< Home