Friday, June 30, 2006

در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است
پرنده ای که تنها یک بار در طول زندگیش آواز می خواند
از بدو تولد او به دنبال خارزار است و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد
آن گاه که یافت، تیزترین و بلندترین خار را انتخاب می کند
و خود را به میان آن خار می افکند
و زیباترین آواز را سر می دهد تا جایی که جان می سپارد
و بلبلان و چکاوکان با مرگ او آواز سر می دهند
او تمام زندگی خود را به یک آواز می بازد
آوازی که همه آن را می شنوند
و خداوند و فرشتگان نیز در آسمان ها گوش فرا می دهند
و لبخند بر لبانشان جاری می گردد

***
پرنده خارزار
نمی داند که مرگ سراغش می آید
اما ما می دانیم
که بهای چیز های بزرگ سنگین است
بهایش رنج است
ما می دانیم که چه رنجی در انتظارمان است
آن گاه که سینه مان را به خار عشق می سپاریم
ما این ها را می دانیم و درک می کنیم
اما باز ادامه می دهیم
باز ادامه می دهیم

1 Comments:

Anonymous Anonymous said...

به قدری زیبا بود که هر حرفی بزنم فقط از زیبایی نوشتت کم می‌کنه. راستی اون شعرها رو هم مامانم گفته. یه شعر باحال هم داره که اگه بذارمش کلی باعث خنده می‌شه. شاید یه وقتی این کار رو بکنم

6:23 AM  

Post a Comment

<< Home