در افسانه ها از پرنده ای شگفت انگیز یاد شده است
پرنده ای که تنها یک بار در طول زندگیش آواز می خواند
از بدو تولد او به دنبال خارزار است و تا آن را نیابد آرام نمی گیرد
آن گاه که یافت، تیزترین و بلندترین خار را انتخاب می کند
و خود را به میان آن خار می افکند
و زیباترین آواز را سر می دهد تا جایی که جان می سپارد
و بلبلان و چکاوکان با مرگ او آواز سر می دهند
او تمام زندگی خود را به یک آواز می بازد
آوازی که همه آن را می شنوند
و خداوند و فرشتگان نیز در آسمان ها گوش فرا می دهند
و لبخند بر لبانشان جاری می گردد
***
پرنده خارزار
نمی داند که مرگ سراغش می آید
اما ما می دانیم
که بهای چیز های بزرگ سنگین است
بهایش رنج است
ما می دانیم که چه رنجی در انتظارمان است
آن گاه که سینه مان را به خار عشق می سپاریم
ما این ها را می دانیم و درک می کنیم
اما باز ادامه می دهیم
باز ادامه می دهیم
1 Comments:
به قدری زیبا بود که هر حرفی بزنم فقط از زیبایی نوشتت کم میکنه. راستی اون شعرها رو هم مامانم گفته. یه شعر باحال هم داره که اگه بذارمش کلی باعث خنده میشه. شاید یه وقتی این کار رو بکنم
Post a Comment
<< Home